معصومه مرادپور: دلم برای خبرنگاری تنگ شده، انگار مردهام و هیچکس از حال من خبر ندارد!

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خبرنگاران و رسانه؛ این مصاحبهها فرصتی است تا ضمن مرور فراز و فرودهای فعالیت رسانهای، به بررسی چالشها، فرصتها و چشمانداز آینده روزنامهنگاری و رسانه در کشور پرداخته شود و از تجربههای گرانسنگ اهالی این حوزه برای نسل جدید خبرنگاران بهره گرفته شود.
«سطرها با کلمههایی آغشته به حقیقت در امتداد روزهای سخت یکی پس از دیگری نوشته میشوند تا سرانجام به نقطه رستگاری برسند. خبرنگار می نویسد تا بحران انسانیت را در عرصه های مختلف منتشر کند…» این مقدمه گفتوگو با خانم معصومه مرادپور است که خواندن آن را تا پایان برای تمامی همکاران رسانه ای توصیه میکنم.
لطفاً به عنوان اولین سئوال از کارنامه کاری خودتان برای مخاطبین این پایگاه خبری بگوئید:
من از باشگاه خبرنگاران جوان شروع به کار کردم البته قبلتر از آن در همشهری محله هم دست به قلمی داشتم هر چند مبتدی بودم و هنوز نمیدانستم خبرنگاری یعنی چه؟! اسمش دهان پر کن بود برایم جالب بود و از دوره نوجوانی وارد این عرصه شدم و در دوره خودم به عنوان کمسنترین خبرنگار مطرح شدم. اما طولی نکشید که فراموش شدم شاید خودم مقصر بودم که راهنمای خوبی نداشتم بعد از آن در دوره جوانی که وارد دانشگاه شدم همزمان در ایسکانیوز فعالیتم را شروع کردم ۷ سال مرا پلیس جوان صدا میزدند شماره تلفن اکثر مقامات نیروهای مسلح را ازبر بودم و تقریبا امین آنها محسوب میشدم. بعد از آن در آستانه زندگی متاهلی وارد معاونت اجتماعی ناجا شدم و بعد هم در صفحه حوادث روزنامه ایران دست به قلم شدم و بعد از مدتی در رکنا خبرنگار حوزهی جنایی بودم در کل با خانواده مقتول و قاتل سر و کار داشتم و بازپرس و رییس پلیس آگاهی چندان دل خوشی از من نداشتند چون دائما در حال سئوال کردن بودم.
از چه زمانی به این حرفه علاقمند شدید؟
شاید با سنی که دارم نمیتوانم پیشکسوت باشم اما ۲۶ سال است در عرصه خبرنگاری گام نهادم درست زمانی که ۱۴ساله بودم و با اشتیاق با اخبار جوانهها شروع کردم آن زمان بسیار مغرور بودم چون در سن نوجوانی قرار داشتم و هنوز الفبای خبرنگاری را فرا نگرفته بودم اما علاقه زیادی به پرسیدن داشتم کنجکاو بودم و هدفم این بود که فلان مقام مسئول را سئوال پیچ کنم تا ضعفهایش را به رخاش بکشانم کمکم به این موضوع اعتقاد پیدا کردم که باید به مردم کمک کنم این بود که تازه متوجه شدم خبرنگار بودن یعنی چه؟! از محلههای تهران آغاز کردم تا این که سر از کلانتریها درآوردم راستش را بخواهید سرم درد میکرد برای گزارشهای پلیسی و معماهای پیچیده آگاهی کودکیام را با دیدن فیلمهایی چون خانم مارپل و آقای بازرس و … گذراندم پس عجیب نبود که سر از دایره جنایی و سرقت در بیاورم .
مشوق اصلی شما در این راه چه کسی بوده است؟
مشوق اصلی و حامی من پدرم بود و هرجا مشکلی برایم پیش میآمد کمکم میکرد که کمتر آتیش بیاره معرکه باشم اما خب پدرم پشتم بود او نه نظامی بود نه اهل رسانه یک کارمند اداره برق بود اما مرا دختری آزاد و با اعتماد به نفس بالا به بار آورده بود .
آیا خانواده شما با فعالیتتان در مطبوعات و رسانه موافق بودند؟ اکنون چه طور؟
خانوادهام که راضی بودند بعد از ازدواجم با یک پلیس قطعا بیشتر مورد حمایت قرار گرفتم. یک بار که پنهانی گوشی به دادگاه کیفری برده بودم تا از متهم عکس بیندازم یادم نمیرود که پس از دستگیری توسط حفاظت دادگستری همسرم در مدت چند دقیقه خودش را به محل رساند و مرا از بازداشت پلیس امنیت نجات داد. البته این جور اتفاقها برای یه خبرنگار حوزه حوادث و جنایی کاملاً عادی است .
از آثار مکتوب و چاپ شدهتان برایمان بگوئید؟
یکی از بهترین گزارشهایم که تاثیرگذار بود، قرار شد داستان آن توسط یکی از نویسندگان و کارگردانان بزرگ تلویزیون ساخته شود. ماجرای ثروتمند شدن فقیرترین زن کرج بود که با اشتباه کارمند بانک موجودی یه برج ساز وارد کارت این خانم تحت پوشش کمیته امداد شد و مسیر زندگی این خانواده را تغییر داد استاندار در آن زمان این گزارش را خواند و از این خانواده حمایتهای لازم را کرد.
یا سرنوشت دختربچهای که با جسد پدرش سه شبانه روز در کنارش گرسنه مانده بود پدرش در اثر مصرف موادمخدر مرده بود و با یک معجزه او زنده ماند… البته گزارشهای زیادی از این جور ماجراها دارم که تعدادهایش بسیار است .
هم اکنون به چه کاری مشغولید؟
جواب این سئوال بسیار برایم مهم است الان چه کار میکنم سئوالی که هیچ وقت از آغاز جنگ تا الان از خیلی از ماها نپرسیدند برخی رسانهها که با شروع جنگ نتوانستند بودجه لازم را برای پرداخت حقوق خبرنگاران را مهیا کنند و ناگزیر تعداد زیادی از همکاران بیکار شدند آن هم بیرحمانه!!! من درست زمانی که داغدار فرزند از دست دادهام بودم وارد جنگ شدیم و بعد مدیرمسئول محترم خیلی محترمانه خبر بیکاریام را اطلاع داد حالا قلم مانده با کلی حرفهای به جا مانده در سکوتی زجرآور چه کسی میتواند این جملاتی را که بر سطر میآورم را درک کند کسی که هر روز میپرسید زنگ میزد مینوشت و حالا در انزوای از دست دادن فرصت نوشتن در کنار از دست دادن فرزندش در گوشه ای پناه جسته و به سئوالات شما پاسخ میدهد به همین سادگی با این همه شوق نوشتن کنار گذاشته شدیم به چه قیمت ۴ ماه و نیم میگذرد هنوز خبری از حقوق بیکاری نیست و بدتر از آن کسی جویای احوالمان نیست…
بجز این مسایل با چه مشکلات و موانعی روبرو بودید؟
چالش سرعت در انتشار حقیقت شاید بزرگترین مشکل من بود مخصوصا در انتشار اخبار حوادث و جنایتهای که رخ میداد در حالی که سرعت پاسخگویی میتوانست جلوی بسیاری از شایعات را بگیرد و این همان مهمترین مانع بر سر راه خبررسانی بود.
علاقمندان به مطبوعات و رسانه چگونه میتوانند در این عرصه موفق شوند؟
علاوه بر ادامه تحصیلات در حوزه دانشگاهی استفاده از تجربیات پیشکسوتان و همچنین مطالعه سایر آثار منتشر شده میتواند زیربنای ادامه این کار باشد البته در دورههای جدید با توجه به اقدامات کارساز مسئولان شاهد رشد بهتر حوزه خبرنگاری هستیم اما قطعاً پشتکار و روحیه ی حقیقتجویانه بر مدار اخلاق و انسانیت بر موفقیت کار خبرنگار تاثیر میگذارد.
کدام یک از آثارتان به دلتان نشسته بود؟
تقریبا اکثر کارهایم را دوست دارم و اما بیشترین اثری که بر دلم نشست گزارش ازدواج دو زندانی بود همچنین گزارش نجات یک پسر جوان از پای چوبه دار با تلاش و پیگیری روزنامه ما بود.
از خاطرات تلخ و شیرین خودتان را در این عرصه برایمان بگویید؟
شیرینترین خاطره من پیدا شدن دختربچه بود توسط یک زوج ربوده شده بود و همچنین نجات متهمان از چوبه مرگ که با بخشش خانواده مقتول همراه بود و تلخترین خاطره من بیکاریام بودکه باعث افسردگی من شده است .
سخن پایانی:
در پایان، باید بگویم که با تمام وجودم دلم به خبرنگاری تنگ شده انگار فرزند دیگرم را از دست دادهام روز خبرنگار نزدیک است، اما من دیگر ۵ ماه است که در عرصه خبرنگاری نیستم، انگار مردهام و هیچ کس از حال من خبر ندارد.
مصاحبه: فرهاد قنبری
لینک کوتاه: https://khabarnegaranvaresane.ir/?p=25735