حواسِ آقا به این خبرنگار جوان بود
گاهی یک نگاه، مسیر سالهای بعد زندگی آدم را عوض میکند. برای هادی شریفی، همهچیز از همان روزی شروع شد که رهبر انقلاب نگران آفتابِ صورت یک خبرنگار جوان شد.

گاهی یک نگاه، مسیر سالهای بعد زندگی آدم را عوض میکند. برای هادی شریفی، همهچیز از همان روزی شروع شد که رهبر انقلاب نگران آفتابِ صورت یک خبرنگار جوان شد.
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خبرنگاران و رسانه و به نقل از خبرگزاری فارس؛ سرم پایین بود. داشتم مینوشتم. دُر و گوهری را که از کلامش بیرون میآمد و مسیرش سمت گوش که نه؛ مستقیم و بیواسطه مستقیم به قلبمان مینشست و انگار که پروانهای توی دلمان میچرخد؛ همانقدر بچگانه ذوق زده میشدیم که یک آن سنگینی نگاهش را احساس کردم. توی ظل آفتاب نشسته بودم رو به رویش؛ تا آن ماهِ تمام را؛ آن قد و قواره رشید را؛ آن قرص نورانی صورتش را بهتر و دقیقتر تماشا کنم. اما او متوجه رد خورشید به صورتم شده بود و با اشارهای فرمود: «کی این آقا رو تو آفتاب نشونده؟ برو زیر سایه.»همه وجودم شده بود شوق. ذوق توی نگاهم که شروع به باریدن کرده بود را نمیتوانستم پنهان کنم. سال ۹۱ که رفته بودم حاشیهنگاری دیدار آقا خیلی جوانتر از امروز بودم که بتوانم روی احساساتم آنقدر کنترل داشته باشم و اینگونه اختیار از کف ندهم. از آن روز حس میکردم دیگر «هادی شریفی» خبرنگار مورد توجه و عنایت آقاست.شکر خدا هم آن نظر رحمتِ آقا باعث شد بعدها باز هم به بیت رفتم و برای خبرگزاریها و مجلات مختلفی حاشیه نگاری کردم. انگار نگاهش به قلمم برکت داده بود و نفسِ مسیحاییاش بود که کلماتم را کنار هم میچیده و من فقط واسطه این کار بودم.اما چه کسی فکرش را میکرد هادی که تا سالها فرمایشات آقا را مشق میکرده امروز خادمش باشد. آن هم کجا؟ در زائرشهر! اصلا چه کسی فکرش را میکرد که قرار است در تهران هم زائرشهر بزنیم؟ حالا مشهد و قم یک چیزی اما تهران چه نیاز به زائرشهر داشت؟ آن هم درست رو به روی مصلی بزرگ امام خمینی؟
دو هفته گذشته، اما هنوز برایمان عادی نشده. بچههای جهادی آمدهاند. آنهایی که آقا برایشان پدر معنوی بود و فقط به عشق لبخند رضایت آقا سالها بیمنت خدمتِ مردمشان را در استانهایشان کرده بودند. امروز از ۱۶ استان آمدهاند تا در زائرشهر چهلسرا برای مهمانان پدرشان آشپزی کنند. نوکری کنند. میگردم بین موکبها، یکی دارد مقدمات ویدئووالها را آماده میکند تا اگر زوار نتوانستند داخل مصلی شوند مراسم را زنده ببینند. دیگری موکتها را پهن میکند تا سایهبانهای مهمانها آماده باشد تا وقتی رسیدند دقایقی استراحت کنند. آب و چایی بنوشند و خستگی در کنند. چند نفری هم آشپزخانه صنعتی را که قرار است روزانه ۲۵۰ هزار پرس غذا بین زوار توزیع کنند راه میاندازند.
آزمایشگاه و بیمارستان صحرایی سیار هم زدهایم. بچههای جهادی فکر همه جایش را کردهاند تا اندک زحمتی برای زائران آقای شهیدمان پیش نیاید. آخر این روزها آخرین روزهایی است که عطر حضورش را در تهران داریم، باید برای آقایمان سنگ تمام بگذاریم. کم نیستیم هزار نفر از جای جای ایران آمدهاند خدمت کنند.اما گاهگاهی بین کار مکث میکنند. همه مکث میکنیم. نگاهمان قفل میشود به تصویر آقای شهیدمان. به پرچمهای سیاهی که تا پیش از این در ایام اربعین نصب میکردیم به موکبهای نجف و کربلا. اما حالا تهران برای ما شده کربلا … خدمت برای دقایقی جایش را به حزن میدهد. یکدیگر را در آغوش میگیریم و به هم دلداری میدهیم. چون ما صاحبعزاییم. آقا پدر جهادیها بوده. وقتی مهمانها میآیند و تسلیت میگویند باید پسران خوبی باشیم برایش. میزبانی خوبی کنیم از مهمانها.این اتفاق شاید فقط یکبار در عمر یک نسل رخ بدهد؛ داغی که سنگینیاش را نمیشود با کلمات توصیف کرد. روزی که امام راحل از میان ما رفت، من هنوز آنقدر کوچک بودم که عمق آن مصیبت را نفهمم، اما امروز خودم وسط میدان ایستادهام؛ با دستهای خودم از زائرانی پذیرایی میکنم که برای وداع و تسلیت آمدهاند و همین، غم این روزها را چند برابر میکند.هر روز که میان بچهها قدم میزنم، بغض را در چشمهایشان میبینم. کسی چیزی نمیگوید، اما همه خودشان را صاحب عزا میدانند. با همین دلهای داغدار، لباس خدمت به تن کردهاند و خودشان را آماده میکنند تا میزبان شایسته مردمی باشند که برای تسلیت گفتن به پدر شهیدشان آمدهاند. شاید سختترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه اشکت را قورت بدهی، لبخند بزنی و با تمام وجود، از مهمانان عزایت پذیرایی کنی.
از جمعه مهمانان آمدند و رفتند. این بار نتوانستم درست رو به روی آقا؛ توی ظل آفتاب بنشینم و نگاهش کنم. محو تماشای قامت رشیدش شوم و کلماتش را حاشیهنگاری کنم. امروز رسالتم قلم نیست، خدمت است.
به وقت خونخواهی استوارتریم
بعد از تهران هم بار سفر میبندیم؛ راهی مشهد میشویم و بعد، وقتی آقای شهیدمان را به آسمان سپردیم، دوباره کولههای خدمت را برای اربعین برمیداریم. برای ما جهادیها جاده خدمت، با رفتن او تمام نمیشود؛ که پررنگتر میشود. شاید هم دلنشینتر، چرا که هدفمان بزرگتر شده و ارادهمان محکمتر. حالا خونخواه پدرمان هستیم.اما میان همه این رفتوآمدها در زائرشهر، گاهی بیاختیار افسار ذهنم از دستم خارج میشود و میرود به سال ۹۱. به همان لحظهای که سرم پایین بود و داشتم مینوشتم؛ همان لحظه که سنگینی نگاهش را روی خودم حس کردم و شنیدم: «کی این آقا رو تو آفتاب نشونده؟ برو زیر سایه.»آن روز، آقا نگران این بود که آفتاب روی صورت مهمان جوانش نتابد. و امروز، ما انتخاب شدهایم تا اجازه ندهیم آفتاب مهمانان وداع و تشییع آقایمان را آزار ندهد…
لینک کوتاه: https://khabarnegaranvaresane.ir/?p=25211