۱۴۰۵-۰۵-۱۸

خبرنگاران و رسانه

حاوی اخبار صنف خبرنگاران، اصحاب مطبوعات و رسانه‌های کشور

من خبرنگار نیستم؛ لطفاً روز خبرنگار را به من تبریک نگویید!

من خبرنگار نیستم؛ لطفاً روز خبرنگار را به من تبریک نگویید! این تبریک را نگه دارید برای همان عده انگشت‌شماری که هنوز واقعاً «خبرنگار» مانده‌اند.
من خبرنگار نیستم؛ لطفاً روز خبرنگار را به من تبریک نگویید!

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خبرنگاران و رسانه و به نقل از ارتباطات و رسانه ها؛ امروز دوباره روز خبرنگار است.

از صبح، مثل هر سال، پیام‌ها یکی پس از دیگری می‌رسند:

«روز خبرنگار، روز پاسداشت آگاهی مبارک.»
«خبرنگاران، چشمان بیدار جامعه‌اند.»
«خبرنگاران، رکن چهارم دموکراسی‌اند.»
«روز تلاشگران عرصه خبر و اطلاع‌رسانی گرامی باد.»

لطفاً تمامش کنید.

در شرایطی که بحران‌های اقتصادی چند سال گذشته رمق رسانه‌های این کشور را گرفته، تحریریه‌ها کوچک و کوچک‌تر شده‌اند، خبرنگاران یکی‌یکی از این حرفه فرار می‌کنند و بسیاری از رسانه‌ها عملاً در سوگ مرگ فضای حرفه‌ای خود نشسته‌اند، این حجم از تبریک و تمجید بیشتر از آنکه شیرین باشد، تلخ و حتی گاهی مضحک است.

چشمان بیدار جامعه؟

با کدام امنیت شغلی؟

رکن چهارم دموکراسی؟

با کدام استقلال اقتصادی؟

پاسداران حقیقت؟

با کدام حقوق، کدام حمایت قانونی و کدام تشکل صنفی قدرتمند؟

کاش یک روز به‌جای این همه پیام تبریک، بپرسیم چه بلایی سر رسانه و خبرنگار آورده‌ایم؟

عجیب‌تر اینکه هنوز بعضی از این پیام‌ها برای من هم ارسال می‌شود؛ برای کسی که سال‌هاست عامدانه تلاش کرده از عنوان «خبرنگار» فاصله بگیرد.

شاید خیلی‌ها ندانند چرا.

امروز، بعد از حدود پانزده سال زیستن در فضای رسانه، می‌خواهم کمی از «آنچه بر ما گذشت» بنویسم.

نه برای تطهیر خودم. نه برای اینکه بگویم من خوب بودم و دیگران بد. نه برای اینکه خودم را در جایگاه قاضی بنشانم.

اتفاقاً می‌خواهم از همین ابتدا اعتراف کنم:

من آن‌قدر با‌شرف نیستم که امروز تبریک روز خبرنگار را برای خودم بپذیرم.

این تبریک متعلق به آدم‌های دیگری است.

 

روزی که خبرنگار شدم، حتی نمی‌دانستم خبرنگار شده‌ام؛ از سال ۱۳۸۸ وارد این فضا شدم. مهندسی کامپیوتر خوانده بودم و اوایل کار، خبرها را از این‌طرف و آن‌طرف برمی‌داشتم و روی یک سایت خبری منتشر می‌کردم. نه فلسفه رسانه می‌دانستم، نه نظریه ارتباطات خوانده بودم، نه بازی قدرت را می‌شناختم و نه اصلاً می‌دانستم قرار است اسم کاری که می‌کنم «خبرنگاری» باشد.

بعدتر از ارشاد تماس گرفتند. رفتم دنبال مجوز. مدیرمسئول شدم. بعد مدیرمسئول یک ماهنامه مکتوب شدم. وارد انتخابات صنفی شدم، عضو هیئت‌مدیره خانه مطبوعات شدم، مدتی مدیرعامل آن بودم و بعدتر به‌عنوان بازرس خانه مطبوعات کشور فعالیت کردم.

سال‌ها بعد هم مسیر تحصیلی‌ام را به ارتباطات و مدیریت رسانه کشاندم و در ادامه از روزنامه‌نگاری صرف فاصله گرفتم و بیشتر وارد مدیریت رسانه، روابط عمومی و ارتباطات شدم.

اما یک تناقض جالب در تمام این سال‌ها وجود داشت:

شاید زمانی که تقریباً هیچ‌چیز از قواعد بازی نمی‌دانستم، بیشتر «خبرنگار» بودم!

چرا؟ چون درد مردم را می‌نوشتم. مشکلات را منعکس می‌کردم. حوادث را همان‌طور که می‌دیدم روایت می‌کردم. نمی‌دانستم فلان مدیر به کجا وصل است، فلان مسئول متعلق به کدام جریان است، نوشتن فلان خبر چه فرصت‌هایی را از من می‌گیرد و تعریف کردن از فلان آدم چه درهایی را به رویم باز می‌کند. من بازی قدرت را بلد نبودم و شاید دقیقاً به همین دلیل، نوشته‌هایم خوانده می‌شد.

 

جمله‌ای که آن روز نفهمیدم

سال‌های اول کار، دکتر علیرضا مهدیزاده که چیزهای زیادی درباره خبرنگاری از او آموختم، یک روز جمله‌ای به من گفت که آن زمان درست نفهمیدم.

گفت: «شبیه خیلی از خبرنگارهایی که دوروبرت می‌بینی نشو.»

برایم عجیب بود.

بعد حرفی زد که سال‌ها طول کشید معنایش را بفهمم. مضمون حرفش این بود که بعضی از ما به‌جای آنکه مراقب قدرت باشیم، تمام تلاشمان را می‌کنیم تا خودمان را به ارکان قدرت وصل کنیم و از این اتصال بالا برویم.

و هشدار دیگری هم داد: اگر می‌خواهی واقعاً خبرنگار بمانی، باید بدانی این مسیر ممکن است آینده اقتصادی درخشانی برایت نسازد. اگر قرار باشد حقیقت را بگویی، تا انتهای ماجرا بروی و هزینه پرسیدن و نوشتن را بپردازی، ممکن است بخشی از زندگی‌ات را پای آن بگذاری.

آن روز شاید فکر می‌کردم دارد تلخ نگاه می‌کند. سال‌ها گذشت تا فهمیدم از چه چیزی حرف می‌زد.

بعد، چیزهایی دیدم که دوست داشتم هرگز نبینم؛ سخت است در جلسه‌ای بنشینی که بیست، بیست‌وپنج یا سی نفر با عنوان خبرنگار حضور دارند، اما دغدغه بخشی از آن جمع نه سؤال است، نه خبر، نه مردم و نه موضوع جلسه.

تمام حواسشان به انتهای مراسم است: «پاکت را کی می‌دهند؟»

من مخالف تقدیر از خبرنگار نیستم. مخالف هدیه دادن هم نیستم. هدیه، قدردانی و تکریم در عرف حرفه‌ای، اگر شفاف، متعارف و بدون انتظار متقابل باشد، مسئله من نیست. مسئله از جایی شروع می‌شود که هدیه، قیمت سکوت یا انتشار خبر می‌شود.

دیدم خبرنگاری را که برای صد هزار تومان کارت هدیه، جلسه تخصصی حوزه خودش را می‌پیچاند و می‌رفت جایی که پول بیشتری می‌دادند.

دیدم کسانی را که برنامه شهرداری، فرمانداری، اداره برق، ارشاد، بهزیستی و کمیته امداد را نه براساس ارزش خبری، بلکه براساس مبلغ کارت هدیه سبک‌سنگین می‌کردند.

فلان دستگاه پانصد می‌دهد، آن یکی یک میلیون؛ پس امروز آن یکی «ارزش خبری» بیشتری دارد!

دیدم خبرنگاری را که وقتی برای پوشش یک برنامه دعوتش کردم، نگفت سرم شلوغ است یا نمی‌توانم بیایم؛ گفت: «می‌آیم، ولی کارت هدیه خودم را جدا بده و کارت هدیه دبیر سرویسم را هم جدا. اگر می‌خواهی خبرت منتشر شود، حق حساب او را هم باید بدهی.»

دیدم خبرنگاری که از لحظه ورود به جلسه، بیشتر از سخنان سخنران حواسش به پذیرایی و پاکت آخر جلسه بود. پاکتش را گرفت و رفت.

بگذارید اسم این آدم‌ها را همان چیزی بگذارم که هستند: خبرنگارنما.

اینها قربانیان مظلوم حرفه خبرنگاری نیستند. اینها بخشی از کسانی‌اند که آبروی خبرنگار را برده‌اند. کسانی که اعتبار یک حرفه را خرج یک پاکت، یک کارت هدیه، یک سفر، یک وعده و یک امتیاز کرده‌اند و بعد، روز خبرنگار، با افتخار عکس خودشان را منتشر می‌کنند و منتظر تبریک می‌مانند.

 

آگهی‌بگیرهایی که همه‌چیز را فروختند

آگهی گرفتن عیب نیست.

رسانه بدون اقتصاد نمی‌تواند زنده بماند. خبرنگار باید حقوق بگیرد، رسانه باید درآمد داشته باشد و اتفاقاً فقر اقتصادی رسانه یکی از ریشه‌های همین لجن‌زاری است که امروز درباره‌اش حرف می‌زنم.

اما من آگهی‌بگیرهایی را هم دیدم که برای دو کادر آگهی بیشتر حاضر بودند اعتبار، استقلال و شرافت حرفه‌ای خود را بفروشند.

برای یارانه بیشتر حاضر بودند مجیز هر کسی را بگویند.

برای گرفتن سهم بیشتر از فلان اداره، معاونت، شهرداری یا دستگاه دولتی، هر تعریفی لازم بود نوشتند.

و حتی مواردی را دیدم که ماجرا از این هم کثیف‌تر شد.

آدم‌هایی که برای گرفتن آگهی، امتیاز و پول، مرز رابطه حرفه‌ای با مدیران را شکستند و وارد روابط شخصی و بعضاً نامتعارف با مدیران جنس مخالف شدند؛ روابطی که دیگر اسمش «ارتباط حرفه‌ای» نبود.

وقتی رقابت برای گرفتن یک آگهی به جایی می‌رسد که مرزهای اخلاقی و شخصی آدم‌ها زیر پا گذاشته می‌شود و حتی می‌تواند زندگی و بنیان خانواده‌ها را تحت تأثیر قرار دهد، دیگر درباره بازاریابی رسانه حرف نمی‌زنیم.

درباره یک سقوط حرف می‌زنیم.

من نمی‌گویم همه چنین‌اند.

اما نمی‌توانم چیزی را که دیده‌ام، فقط چون گفتنش زشت است، انکار کنم.

زشت، گفتن این واقعیت نیست.

زشت، اتفاق افتادن آن است.

 

بدتر از کارت هدیه هم دیدم

وقتی وارد تشکل‌های صنفی شدم و بعدها در جایگاه بازرس خانه مطبوعات کشور قرار گرفتم، چیزهایی دیدم که تصویر رمانتیکم از «جامعه رسانه‌ای» را برای همیشه تغییر داد.

دیدم امکاناتی که به نام خبرنگاران گرفته شد، اما سهم برخی مدیران و نزدیکان شد.

دیدم وام‌هایی که به نام خبرنگار گرفته شد، اما همه خبرنگاران رنگش را ندیدند.

دیدم رانت‌هایی که به نام جامعه رسانه‌ای مطالبه شد، اما سر از جیب عده‌ای محدود درآورد.

دیدم امتیازهایی در حوزه مسکن و حمایت‌های صنفی که با نام خبرنگاران ایجاد شد، اما در مسیر توزیع، سهم کسان دیگری شد.

دیدم «صنف» گاهی به‌جای دفاع از خبرنگار، تبدیل شد به نردبان ترقی مدیران همان صنف.

و فهمیدم فساد فقط آن چیزی نیست که خبرنگار درباره‌اش در شهرداری، استانداری، دولت یا فلان دستگاه می‌نویسد.

گاهی فساد درست کنار دست خود ما نشسته، کارت خبرنگاری هم در جیبش است و درباره مبارزه با فساد هم یادداشت می‌نویسد.

 

تشکل صنفی که قرار بود پناه باشد، گاهی خودش بخشی از درد شد

خانه‌های مطبوعات، انجمن‌های صنفی و تشکل‌های رسانه‌ای قرار بود پشت خبرنگار بایستند.

اما بیایید تعارف را کنار بگذاریم.

بخشی از این تشکل‌ها در سال‌های مختلف آن‌قدر گرفتار انتخابات داخلی، باندبازی، سهم‌خواهی، نزدیکی به مدیران، توزیع امکانات و جنگ بر سر صندلی شدند که گاهی یادشان رفت اصلاً برای چه به وجود آمده‌اند.

خبرنگار بیمه ندارد؛ تشکل کجاست؟

حقوقش پرداخت نشده؛ تشکل کجاست؟

به خاطر نوشتن یک خبر تحت فشار قرار گرفته؛ تشکل کجاست؟

صاحب رسانه حقش را خورده؛ تشکل کجاست؟

امنیت شغلی ندارد؛ تشکل کجاست؟

اما وقت انتخابات که می‌شود، ناگهان همه خبرنگاران عزیز می‌شوند.

وقت گرفتن سهم و امتیاز که می‌شود، همه یاد «جامعه بزرگ رسانه» می‌افتند.

وقت عکس گرفتن با استاندار و وزیر و مدیرکل که می‌شود، همه مدافع آزادی مطبوعات‌اند.

تشکل صنفی اگر نتواند هنگام هزینه دادن خبرنگار پشت او بایستد، چه فایده‌ای دارد؟

اگر قرار باشد فقط عده‌ای از عنوان صنف برای بالا رفتن خودشان استفاده کنند، آن دیگر تشکل صنفی نیست؛ باشگاه تقسیم قدرت و منفعت است.

البته در همین تشکل‌ها آدم‌های شریف، سالم و دلسوز هم دیده‌ام و حق ندارم همه را با یک چوب بزنم.

اما وجود چند آدم شریف، ناکارآمدی یک ساختار را تطهیر نمی‌کند.

 

قانونی که از رسانه امروز عقب مانده است

از آن طرف، خبرنگار را وسط میدان رها کرده‌ایم و بعد برایش سخنرانی اخلاقی می‌کنیم.

بخش‌هایی از قوانین و مقرراتی که قرار است مناسبات مطبوعات، رسانه، فضای مجازی و اطلاع‌رسانی را تنظیم کند، قدیمی، نارسا، گیج‌کننده و عقب‌مانده از تحولات رسانه‌ای امروز است.

جهان رسانه زیرورو شده، اما بخشی از ساختار حقوقی ما هنوز در جهان دیگری زندگی می‌کند.

از خبرنگار مسئولیت می‌خواهیم، اما حقوقش را درست تعریف نکرده‌ایم.

از او شجاعت می‌خواهیم، اما امنیتش را تضمین نمی‌کنیم.

می‌گوییم حقیقت را بنویس، اما اگر برای نوشتن همان حقیقت به دردسر افتاد، خیلی وقت‌ها خودش می‌ماند و خودش.

حتی آنجا که قانون حقی برای خبرنگار شناخته، گاهی یا درست اجرا نمی‌شود یا آن‌قدر مسیر استفاده از آن پیچیده و ناکارآمد است که در عمل فایده چندانی ندارد.

بعد همان ساختاری که نتوانسته حداقل امنیت حرفه‌ای خبرنگار را بسازد، هفدهم مرداد برایش پیام می‌دهد:

«روزت مبارک، ای چشم بیدار جامعه!»

واقعاً؟

 

دانشگاه هم از این وضعیت مبرا نیست

و بله؛ دانشگاه‌ها و مراکز آموزشی کشور را هم نباید از این نقد کنار گذاشت.

دانشگاه قرار بود نسل جدید خبرنگاران حرفه‌ای را تربیت کند.

اما باید بپرسیم چقدر موفق بوده؟

البته استادان باسواد، حرفه‌ای و دلسوز کم نداریم و من خودم وامدار آموخته‌های بسیاری از آنها هستم.

اما در کنارشان، استادانی هم دیده‌ایم که سال‌ها درباره روزنامه‌نگاری درس داده‌اند، بی‌آنکه نسبت کافی و زنده‌ای با تحریریه واقعی و رسانه امروز داشته باشند.

نظام دانشگاهی هم گاهی استاد را به جای حضور در میدان، به مسابقه مقاله، رتبه، امتیاز، ارتقای علمی و جوایز نمایشی هل داده است.

مقاله پشت مقاله.

رتبه پشت رتبه.

امتیاز پشت امتیاز.

اما سؤال ساده این است:

دانشجویی که از کلاس روزنامه‌نگاری بیرون می‌آید، واقعاً می‌تواند فردا وارد یک تحریریه شود و خبرنگاری کند؟

وقتی دانشگاه از تحریریه جدا شود، استاد از میدان فاصله بگیرد و آموزش از واقعیت حرفه عقب بماند، نباید تعجب کنیم که نسل تازه‌ای وارد رسانه شود که ابزار دارد، شبکه اجتماعی را بلد است، تولید محتوا می‌کند، اما هنوز نمی‌داند مرز خبرنگاری، تبلیغات، روابط عمومی، هواداری سیاسی و کاسبی کجاست.

 

دیدم بعضی‌ها خبرنگاری را با بلیت ورود به قدرت اشتباه گرفته‌اند

کسی تا دیروز خبرنگار بود. چند جلسه کنار استاندار نشست، چند عکس گرفت و ناگهان تصور کرد بخشی از ساختار سیاسی کشور شده است.

یکی خبرنگار بود، اما دیگر خبرنگار نبود؛ هوادار یک جریان سیاسی شده بود و همچنان اصرار داشت نام کارش را روزنامه‌نگاری بگذارد.

و تأکید می‌کنم مسئله من اصلاح‌طلب و اصولگرا نیست.

هر دو طرف این ماجرا را دیده‌ام.

خبرنگاری که چنان شیفته جریان به‌اصطلاح روشنفکری و سیاسی مورد علاقه خودش شده بود که حاضر بود واقعیت جامعه را لجن‌مال کند، اما نپذیرد جریان محبوبش یا حاکمیت در فلان تصمیم اشتباه کرده است.

آن طرفش را هم دیده‌ام.

کسی که وظیفه‌اش پرسیدن از قدرت بود، تبدیل شد به روابط عمومی همان قدرت.

وقتی قبل از نوشتن هر خبر اول نگاه می‌کنی این خبر به نفع «ما» است یا «آنها»، شاید هنوز کارت خبرنگاری داشته باشی، اما دیگر خبرنگار نیستی.

تو هواداری.

هواداری جرم نیست.

فعال سیاسی بودن هم جرم نیست.

اما لطفاً اسمش را خبرنگاری نگذار.

 

آدم‌هایی هم دیدم که فرق «الف» و «ب» را نمی‌دانستند، اما مدیر رسانه شدند

در این سال‌ها آدم‌هایی را دیدم که شاید اصول اولیه نوشتن یک خبر حرفه‌ای را نمی‌دانستند، اما چون چند توییت خوب می‌زدند، چند استوری جذاب منتشر می‌کردند، به آدم‌های مناسبی وصل بودند یا بلد بودند در زمان مناسب کنار آدم مناسب بایستند، ناگهان شدند مدیر رسانه، مدیر روابط عمومی، مدیرمسئول یا صاحب جایگاه‌های بزرگ.

کسی که تا دیروز توان نوشتن یک خبر استاندارد نداشت، امروز برای خبرنگارها نسخه حرفه‌ای‌گری می‌پیچد.

و اینجا فهمیدم یکی دیگر از دردهای رسانه ما این است:

در این حرفه، گاهی خوب دیده شدن از خوب بودن مهم‌تر شده است.

 

اما در همان لجن‌زار، آدم‌هایی دیدم که هنوز وقتی به آنها فکر می‌کنم، سرم را پایین می‌اندازم

همه اینها را گفتم، اما اگر همین‌جا تمام کنم، به بزرگ‌ترین حقیقت این سال‌ها خیانت کرده‌ام.

چون خبرنگار واقعی هم دیدم.

خبرنگاری دیدم که آمد، نشست، گوش کرد، سؤالش را پرسید، خبرش را تهیه کرد و موقع رفتن حتی دنبال هدیه نبود.

هدیه را که تعارف کردی، گفت:

«من برای این نیامده‌ام. من وظیفه‌ام را انجام دادم.»

خبرنگاری دیدم که می‌شد خریدش، اما خودش را نفروخت.

می‌شد با یک وعده، یک سمت، یک آگهی، یک وام، یک سفر یا یک پاکت ساکتش کرد، اما نشد.

خبرنگاری دیدم که می‌دانست نوشتن یک خبر ممکن است برایش دردسر درست کند و باز هم نوشت.

آدم‌هایی را دیدم که شاید درآمدشان از خیلی‌ها کمتر بود، ماشینشان معمولی‌تر بود، خانه‌شان کوچک‌تر بود، هیچ مدیرکلی برایشان فرش قرمز پهن نمی‌کرد و شاید حتی کسی روز خبرنگار یادش نمی‌آمد برایشان پیام بفرستد؛

اما وقتی راه می‌رفتند، سرشان بالا بود.

اینها برای من خبرنگارند.

اینها گوهرهای کمیاب این حرفه‌اند.

خیلی نایاب‌اند.

خیلی باارزش‌اند.

و ترسناک‌ترین بخش ماجرا این است که گاهی احساس می‌کنم نسلشان دارد منقرض می‌شود.

 

روابط عمومی‌ها؛ اگر یکی از این آدم‌ها را دیدید، از دستش ندهید

اگر چنین خبرنگاری را پیدا کردید، از سر خودتان بازش نکنید.

اگر پاکت شما را نگرفت، نگویید «احمق است، بلد نیست زندگی کند.»

اگر به خاطر کارت هدیه به مراسمتان نیامد، نگویید «کاسبی بلد نیست.»

اگر سؤال سخت پرسید، دشمن فرضش نکنید.

اگر خبر انتقادی نوشت، آگهی رسانه‌اش را قطع نکنید.

اگر حاضر نشد در ازای یک امتیاز واقعیت را طور دیگری روایت کند، سعی نکنید آدم مطیع‌تری جایش بیاورید.

شاید این آدم در ایران اشتباهی خبرنگار شده باشد!

اما همین آدم است که هنوز آبروی این حرفه را نگه داشته.

روابط عمومی حرفه‌ای خبرنگار نمی‌خرد.

روابط عمومی حرفه‌ای کاری می‌کند که خبرنگار مجبور نباشد خودش را بفروشد.

 

خبرنگاری فقط دانستن اینکه چه باید کرد نیست؛ مهم‌تر این است که بدانی چه کارهایی را نباید بکنی

سال‌ها طول کشید تا بفهمم شاید مهم‌ترین ویژگی یک خبرنگار، تعداد خبرهایی که نوشته نیست.

گاهی مهم‌ترین ویژگی‌اش تصمیم‌هایی است که نگرفته است.

اینکه بداند کدام هدیه را نباید بگیرد.

کدام پیشنهاد را نباید بپذیرد.

کدام سفر را نباید برود.

کدام رابطه را نباید بسازد.

کدام وعده را نباید باور کند.

کجا نباید تطمیع شود.

کجا نباید تسلیم شود.

کجا نباید با قدرت یکی شود.

کجا باید سؤال دوم را بپرسد.

کجا باید بایستد.

و کجا باید «نه» بگوید، حتی اگر هزینه داشته باشد.

خبرنگاری فقط کاری نیست که انجام می‌دهی؛ خبرنگاری مجموعه کارهایی هم هست که شرافتت اجازه نمی‌دهد انجام بدهی.

 

چرا خودم کنار کشیدم؟

من نمی‌خواهم خودم را تطهیر کنم.

نمی‌گویم بچه‌پیغمبرم.

نمی‌گویم اشتباه نکردم.

نمی‌گویم همیشه شجاع بودم.

نمی‌گویم همیشه حقیقت را نوشتم.

نمی‌گویم هیچ‌وقت نترسیدم، هیچ‌وقت مصلحت‌اندیشی نکردم یا هیچ‌وقت تحت تأثیر مناسبات اطرافم قرار نگرفتم.

من ته بخشی از این سیاهی را دیدم و یک روز فهمیدم نمی‌خواهم بخشی از آن باشم.

وقتی وارد فعالیت اقتصادی، مدیریت رسانه و بعدتر روابط عمومی و ارتباطات شدم، فهمیدم دیگر نمی‌خواهم مرز این دنیاها را مخدوش کنم.

در مدیریت، روابط عمومی و فعالیت اقتصادی مناسبات دیگری وجود دارد و من مسئولیت انتخاب‌های آن دنیا را می‌پذیرم.

اما خبرنگار باید جای دیگری بایستد.

نمی‌خواستم صبح خبرنگار باشم و عصر طرف یک معامله.

نمی‌خواستم از کارت و عنوان خبرنگاری برای پیشبرد مناسبات اقتصادی خودم استفاده کنم.

نمی‌خواستم ذات خبرنگاری را به رانت، پورسانت و معامله آلوده کنم.

پس ترجیح دادم فاصله بگیرم.

 

چون خبرنگار، آخرین سنگر است

شاید مهم‌ترین چیزی که بعد از این همه سال از خبرنگاری فهمیدم همین باشد:

وقتی یک شهروند صدایش به جایی نمی‌رسد؛

وقتی مدیر صدای او را نمی‌شنود؛

وقتی دستگاه اداری حقش را می‌خورد؛

وقتی قدرت اقتصادی نادیده‌اش می‌گیرد؛

وقتی ساختار سیاسی، امنیتی، انتظامی یا قضایی صدایش را نمی‌شنود؛

گاهی آخرین جایی که آن آدم هنوز امید دارد صدایش شنیده شود، یک خبرنگار است.

تو آخرین سنگری.

این شوخی نیست.

ممکن است یک آدم بعد از همه درهای بسته، فقط تو را داشته باشد.

تو آخرین کسی هستی که هنوز می‌تواند سؤال بپرسد.

آخرین کسی که می‌تواند سندی را منتشر کند.

آخرین کسی که می‌تواند جلوی قدرت بایستد و بگوید:

«صبر کنید؛ اینجا یک نفر دارد حقش را از دست می‌دهد.»

حالا اگر همین آخرین سنگر هم با یک پاکت فتح شود، آن آدم کجا برود؟

اگر خبرنگار هم خریدنی باشد، مردم به چه کسی اعتماد کنند؟

اگر کسی که قرار بود ناظر قدرت باشد خودش دنبال وصل شدن به قدرت بدود، چه چیزی از روزنامه‌نگاری باقی می‌ماند؟

 

و بالاخره؛ روز خبرنگار مبارک، اما نه به من

من سال‌ها در این فضا بوده‌ام.

رسانه داشته‌ام.

مدیرمسئول بوده‌ام.

در تشکل‌های صنفی مسئولیت داشته‌ام.

ارتباطات خوانده‌ام.

مدیریت رسانه خوانده‌ام.

و هنوز هم بخش بزرگی از زندگی حرفه‌ای‌ام با رسانه، روابط عمومی و ارتباطات گره خورده است.

اما هیچ‌کدام از اینها به‌تنهایی کسی را شایسته عنوان «خبرنگار» نمی‌کند.

خبرنگاری کارت نیست.

عنوان نیست.

تعداد فالوئر نیست.

عکس کنار وزیر و استاندار نیست.

عضویت در خانه مطبوعات نیست.

مدیرمسئولی نیست.

مدرک ارتباطات و مدیریت رسانه هم نیست.

خبرنگاری مجموعه‌ای از انتخاب‌هاست؛ مخصوصاً انتخاب‌هایی که وقتی هیچ‌کس نگاه نمی‌کند انجام می‌دهی.

اینکه کجا نه بگویی.

کجا هدیه را پس بدهی.

کجا تطمیع نشوی.

کجا نترسی.

کجا تسلیم نشوی.

کجا حاضر باشی منفعت خودت را قربانی حقیقت کنی.

من بعد از همه این سال‌ها جرئت ندارم ادعا کنم همیشه چنین آدمی بوده‌ام.

برای همین است که می‌گویم:

من لیاقت این تبریک را ندارم.

این تبریک را بدهید به همان عده انگشت‌شماری که هنوز مانده‌اند.

نمی‌دانم پنج درصدند، کمترند یا بیشتر.

عدد مهم نیست.

اگر یکی از آنها را می‌شناسید، امروز واقعاً به او تبریک بگویید.

اگر مدیر هستید، تحملش کنید.

اگر روابط عمومی هستید، نخریدش.

اگر صاحب رسانه هستید، مجبورش نکنید حقیقت را با آگهی معاوضه کند.

اگر عضو یک تشکل صنفی هستید، به‌جای استفاده از نامش برای گرفتن امتیاز، روزی که هزینه می‌دهد پشتش بایستید.

اگر استاد روزنامه‌نگاری هستید، کمی از مقاله و رتبه و امتیاز فاصله بگیرید و ببینید در تحریریه واقعی چه خبر است.

اگر قانون‌گذارید، برای رسانه امروز، قانون امروز بنویسید.

و اگر خودتان خبرنگارید، یک سؤال را صادقانه از خودتان بپرسید:

اگر فردا همه کارت‌های هدیه، آگهی‌ها، رانت‌ها، سفرها، وعده‌ها، عکس‌ها، ارتباط با مدیران و نزدیکی به قدرت را از من بگیرند، آیا باز هم چیزی از «خبرنگار» در من باقی می‌ماند؟

اگر پاسختان «بله» است…

من به شما تبریک می‌گویم.

روز خبرنگار بر شما که هنوز می‌توانید سرتان را بالا بگیرید، مبارک.

اما به بقیه ما؟

در روزگاری که رسانه‌هایمان در سوگ مرگ فضای حرفه‌ای خود نشسته‌اند، شاید بهتر باشد این تبریک‌های پرطمطراق را تمام کنیم و یک بار به‌جای جشن گرفتن، از خودمان بپرسیم:

چه بر سر خبرنگاری آوردیم؟

و لطفاً…

به من تبریک نگویید.

من خبرنگار نیستم.

لینک کوتاه: https://khabarnegaranvaresane.ir/?p=26120

About Author

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کپی رایت © khabarnegaranvaresane.ir تمامی حقوق محفوظ است. | Newsphere by AF themes.