رسانه، سکوت و توهم

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خبرنگاران و رسانه و به نقل از مردم سالاری آنلاین؛ وضعیتی که در آن، انسان عادی چنان در بند یک گزاره اسیر است که اثباتناپذیریاش را نه یک عیب، که یک ویژگی طبیعی میانگارد و آنگاه که در برابر سادهترین پرسشها قرار میگیرد، جز سکوت، پاسخی در چنته ندارد. با این همه، این کژتابی شناختی تنها گریبانگیر تودهها نیست؛ چه، رخنه همین «باور توخالی» به حلقههای درونی قدرت، به مراتب مخربتر است؛ آنجا که نخبگانِ واقف به حقیقت، به پاس منافع شخصی، مقام و بقای سیاسی، ترجیح میدهند به جای به چالش کشیدن دروغ، مُهر تأیید بر آن بکوبند. نوشتار پیشرو میکوشد این پدیده را نه چونان ضعفی فردی یا لغزشی در حافظه، بلکه همچون فرآورده نهایی یک «ساختار رسانهای» تحلیل کند و نشان دهد چگونه «باور» میتواند یکسره از «دانش» بینیاز گردد و خودسانسوری، در بلندای هرم قدرت، بسی مرگبارتر از سکوت در قاعده آن عمل کند.
برای درک این تهیشدگی شناختی، باید به سراغ نظریه «مارپیچ سکوت» (Spiral of Silence) رفت؛ نظریهای که الیزابت نوئل – نویمان، دانشمند علوم سیاسی آلمانی، در سال ۱۹۷۴ صورتبندی کرد. نوئل-نویمان خود شاهد خاموشی آلمانیهای مخالف هیتلر در برابر رژیم نازی بود و از همین رو، این پرسش بنیادین را پیش کشید: چرا کسانی که با یک رژیم سر ستیز دارند، تا واپسین دمِ حیات آن رژیم، دم فرو میبندند؟ پاسخ او در سازوکاری روانشناختی-اجتماعی نهفته بود: «بیمِ انزوای اجتماعی». به باور نوئل-نویمان، آدمی به حکم سرشت از طرد شدن به دست گروه میهراسد، و این هراس چندان نیرومند است که او را وامیدارد پیش از ابراز هر عقیدهای، نخست «اقلیم عقیدتی» پیرامونش را سبک و سنگین کند. این ارزیابی به یاری «اندام شبهآماری»
Quasi-Statistical Organ)) صورت میپذیرد؛ توانایی ناخودآگاه ذهن برای تخمین گستردگی هر دیدگاه و شانس چیرگیاش بر دیدگاههای رقیب. اگر فرد دریابد که نظرش در اقلیت است، اندکاندک لب فرو میبندد. این سکوت، به نوبه خود، نظر اکثریت را فراتر از آنچه هست به نمایش میگذارد و مارپیچی از خاموشی و تقویت پدید میآورد تا سرانجام، آوای اقلیت را به تمامی خفه کند.
اما چه نیرویی تعیین میکند «دیدگاه غالب» چیست؟ درست همینجاست که نوئل-نویمان پا به میدان میگذارد و رسانهها را به میان میکشد. به زعم او، رسانههای جمعی ــ و در صدرشان تلویزیون ــ آیینه افکار عمومی نیستند، بلکه آن را میآفرینند. نوئل-نویمان سه ویژگی بنیادین برای رسانهها برمیشمارد: «انباشت» (Accumulation)، «همآوایی» (Consonance)، و «عرصه عمومی» (Publicness). انباشت یعنی تکرار ریتمیک یک پیام در گذر زمان؛ همان خبری که بامدادان در روزنامه میخوانی، نیمروز از رادیو میشنوی و شامگاهان از قاب تلویزیون میبینی. این تکرار، سپر شناختی مخاطب را در هم میشکند و گزاره را چنان جلوه میدهد که گویی «همیشه» و «همهجا» صادق بوده است. همآوایی بدین معناست که رسانههای گوناگون، به رغم رقابت ظاهری، تصویری کموبیش یکدست از واقعیت عرضه میکنند. روزنامهنگاران، گرفتار «بسته روزنامهنگاری» (Journalistic Pack)، موضوعات یکسانی را از زاویهای همسان مینگرند و روایت میکنند. این همآوایی، مخاطب را در میان یک «پیام یگانه» گرفتار میسازد و امکان مقایسه و نقد را از او میستاند. و سرانجام عرصه عمومی که به معنای فراگیری است؛ رسانهها در فضایی باز و همگانی تنفس میکنند و شمار روزافزونی از مردم را به سوی خود میکشند، چندانکه گریز از چنبره آنان تقریبا ناممکن میشود.
در دوران سیطره رسانههای حزبی و شبکههای کابلی چون فاکس نیوز، این سه ویژگی به اوج خود رسیدهاند. این شبکهها، با بمباران بیوقفه واژگانی همچون «بزرگترین»، «تاریخی» و «شکستناپذیر»، جهانی موازی برساختهاند که در آن، سیاست نه کارزاری دشوار، بلکه نمایشی قهرمانانه و بیکموکاست مینماید. در این جهان، رئیسجمهور ترامپ نه تاجری ورشکسته و سیاستمداری جنجالی، بلکه رهبری فرهمند و ناجیای ملی است که گویا جهان را از چنگال جنگ رهانیده. مخاطبی که این گزاره را بارها از منابع گوناگون میشنود، اندکاندک باور میکند «همگان» چنین میاندیشند. این «توهم اجماع» (Pluralistic Ignorance) است که بستر «باور بدون دانش» را فراهم میآورد. در این نقطه، «باور» از «دانش» بینیاز میشود: مخاطب دیگر ضرورتی نمیبیند برای اثبات ادعای خویش شاهدی بیاورد، زیرا «همه» از پیش آن را میدانند. بدین سان، وقتی خبرنگار میپرسد «کدام هشت جنگ؟»، او نه از سر دروغگویی، بلکه از آن رو که هرگز نیازی به اثبات این گزاره حس نکرده، درمیماند.
اما ماجرای مارپیچ سکوت به «تولید باور» پایان نمیپذیرد؛ گام بعدی «حذف مخالف» است. نوئل-نویمان شرح میدهد که این مارپیچ فرایندی پویاست: همچنانکه یک دیدگاه دامنه میگسترد، بسامد رویارویی با آن فزونی میگیرد و این فزونی، خودْ این پندار را دامن میزند که آن دیدگاه، رأی اکثریت است. اقلیتِ مخالف که اینک با تهدید انزوای اجتماعی روبهروست، یا خود را با موج غالب همرنگ میکند، یا در کام سکوت فرو میغلتد. به تعبیر نوئل – نویمان، «پیشبینیها درباره افکار عمومی به واقعیت بدل میشوند، زیرا پوشش رسانهایِ رأی اکثریت، خود به وضعیت موجود دگرگون میشود و اقلیت را کمتر به سخنگفتن وا میدارد.» این همان نقطهای است که در آن کنشگری انتقادی از کار میافتد: مخاطبان نه فقط «نمیدانند»، بلکه «نیازی به دانستن» نیز در خود احساس نمیکنند، چراکه ساختار شناختیشان به آنها میگوید «همه همین را میدانند». و در این میان، نکته تلخ ماجرا آن است که بنا به باور نوئل-نویمان، تنها نزدیک به یکچهارم از جامعه ــ که «هسته سخت» (Hardcore) نامیده میشوند ــ از این فشار اجتماعی مصوناند و میتوانند مارپیچی تازه بیاغازند. اما سهچهارم دیگر، اسیر همان مارپیچیاند که رسانهها برایشان تنیدهاند.
با این همه، ژرفای فاجعه آنگاه آشکار میشود که درمییابیم «خودسانسوری» (Self-Censorship) نه در پاییندست هرم قدرت، بلکه در فراز آن بسی شایعتر و کشندهتر است. نخبگان سیاسی، برخلاف شهروندان عادی، غالبا به حقیقت امر واقفند؛ نیک میدانند ادعای «توقف هشت جنگ» دروغی آشکار است، اما آگاهانه خاموشی میگزینند، و حتی آن را تصدیق میکنند. چرا؟ زیرا بهای «راستگویی» برای یک سناتور، یک وزیر یا یک مشاور ارشد، به مراتب گرانتر از بهای «سکوت» برای یک رأیدهنده معمولی است. شهروندی که عقیدهای خلاف جریان ابراز کند، شاید با نگاههای متعجب همسایگانش روبهرو شود؛ اما سناتوری که در برابر رهبر حزب بایستد، ممکن است مقام، منصب، دسترسی به منابع مالی و حتی آینده سیاسی خویش را یکشبه از کف دهد. این «اقتصاد سیاسی سکوت» است که قانونگذاران را به مهرههایی رام و عاری از کنشگری انتقادی فرو میکاهد. نمونه درخشان این پدیده، سناتور فقید لیندسی گراهام است؛ سیاستمداری که روزگاری از منتقدان سرسخت ترامپ بود، اما پس از به قدرت رسیدن او، به یکی از مطیعترین حامیانش بدل شد. گراهام به نیکی از نادرستی بسیاری از ادعاهای ترامپ آگاه بود، و با این همه، ترجیح داد چشموگوشبسته آنها را تأیید کند، باشد که جایگاه خویش را در ساختار قدرت جمهوریخواه حفظ کند. این خودسانسوری، نه از جنس «باور»، بلکه از جنس «منفعت» است و بسی خطرناکتر از جهل تودهها؛ چراکه جهل را میتوان با آموزش درمان کرد، اما سکوتی که ریشه در منفعت دارد، در برابر حقیقت رویینتن است.
برای دریافت ژرفتر این پدیده، میتوان از نظریه «امپریالیسم ساختاری» یوهان گالتونگ (۱۹۷۱) نیز یاری جست. گالتونگ بر آن است که امپریالیسم تنها به چیرگی نظامی یا اقتصادی کرانمند نیست، بلکه «تسلط شناختی» را نیز در بر میگیرد. «مرکز» امپراتوری، با در دست داشتن نهادهای تولید دانش ــ رسانهها، دانشگاهها، اندیشکدهها ــ حتی «ساختار شناختی» پیرامون را صورتبندی میکند. در زمینه بحث ما، رسانههای اصلی و شبکههای کابلی در آمریکا، در مقام «مرکز» امپراتوری فرهنگی، صرفا خبر را مخابره نمیکنند، بلکه خود «واقعیت» را برمیسازند. آنان تصمیم میگیرند چه چیز «دیده» شود و چه چیز به «فراموشی» سپرده گردد. شکستهای نظامی، تلفات غیرنظامی، و بحرانهای اقتصادی، یا به تمامی از صحنه زدوده میشوند، و یا در هیئت «پیروزیهای درخشان» بازتعریف میگردند. برآیند این فرایند، شهروندی است که در «واقعیتی موازی» زندگی میکند و از «واقعیت تجربی» یکسره گسسته است. تلفیق این دو چارچوب، مدلی تحلیلی به دست میدهد: «تولید رسانهای اطمینان کاذب». در این مدل، رسانههای حزبی، از رهگذر «تکرار مداوم» ــ که توهم اجماع میآفریند ــ و «حذف نظاممند اطلاعات معارض» ــ که واقعیت موازی میسازد ــ ساختاری شناختی پی میریزند که در آن «احساسِ حقیقت» جای «دانشِ حقیقت» را میگیرد. و بر فراز این ساختار، نخبگانی تکیه زدهاند که نه از سر نادانی، بلکه بر پایه «محاسبه عقلایی هزینه-فایده»، خودسانسوری را برمیگزینند و این توهم را پروار میکنند.
اما پرسش اینجاست: آنگاه که این «حقیقت توخالی» با پرسشی ساده فرومیپاشد، چه بر سر باورهای دیگر میآید؟ اینجاست که تحلیل به لایهای ژرفتر راه میبرد: «مصونسازی دروغ در برابر پرسشگری». در نظام شناختیِ رسانهساخته، بار اثبات همواره بر دوش «شککننده» است، نه «ادعاکننده». اگر شهروندی نتواند برای باور خویش گواهی اقامه کند، ایراد از «باور» نیست، از «حافظه» یا «سن» یا «احوال روحی» اوست. این جابهجایی ظریف اما مرگبار، بزرگترین دستاورد امپراتوری رسانه است. شهروند داستان ما، پس از این ورشکستگی شناختی، لزوما به این نتیجه نمیرسد که «ترامپ دروغ گفته است»، بلکه گمان میبرد که «حافظهاش یاری نکرده است». بدین ترتیب، اصل ادعا همچنان دستنخورده و تقدیسشده بر جای میماند. رسانه به مقصود خود دست یافته است: چنان مخاطب را در فرم (طنز، ترحم، تمسخر) غرقه کند که از پرسش درباره محتوا (صدق و کذب) بازماند. به بیان دیگر، امپراتوری رسانه حتی شکستهای خود را نیز به خوراک سرگرمی تبدیل میکند و اینگونه خود را در برابر هرگونه نقد بنیادین واکسینه میسازد.
برای اثبات آنکه این پدیده نه ویژه یک حزب، نه منحصر به یک برهه است، سه نمونه تاریخی-تطبیقی شایسته ذکرند. نخست، پروپاگاندای سلاحهای کشتارجمعی در عراق (۲۰۰۲-۲۰۰۳): رسانههای آمریکا با تکرار بیوقفه «صدام سلاح کشتارجمعی دارد»، توهم اجماعی آفریدند که اکثریت شهروندان را به پشتیبانی از جنگ واداشت. همزمان، سناتورها و مقامات ارشد دولت بوش، با آنکه به گزارشهای اطلاعاتیِ متناقض دسترسی داشتند، ترجیح دادند خاموش بمانند یا این روایت را تأیید کنند، مبادا به «نرمش در برابر تروریسم» متهم شوند. پس از اشغال عراق و پیدا نشدن این سلاحها، آشکار شد که این باور، «باور بدون دانش» بوده است. با این همه، نه رسانههای پروپاگانداگر، نه سیاستمدارانی که آگاهانه سکوت کرده بودند، هیچیک بازخواست نشدند. دوم، جنبش ضدواکسن (۲۰۱۵-۲۰۲۱): شبکههای اجتماعی و برخی رسانههای حزبی، با تکرار گزاره بهکلی بیپایه «واکسنها باعث اوتیسم میشوند»، باور بدون دانشی را در ذهن میلیونها انسان لانه دادند. چون از این افراد مدرک خواسته میشد، پاسخی جز «همه همین را میگویند» نداشتند. سوم، انکار تغییرات اقلیمی (۲۰۰۰-۲۰۲۴): شبکههای راستگرا با طوطیوار تکرار کردن «تغییر اقلیم دروغی بزرگ است»، جهانی موازی ساختند و اجماع علمی جهانی را به هیچ گرفتند. در این میان، بسیاری از قانونگذاران جمهوریخواه که شخصا به تغییر اقلیم باور داشتند، از ترس خشم رأیدهندگان حزبی و حامیان مالی، خودسانسوری پیشه کردند. در هر سه نمونه، سازوکار «انباشت» (تکرار مداوم) و «همآوایی» (ارائه تصویری یکدست از واقعیت) فعال بوده، و در هر سه، نخبگان سیاسی با خویشتنداریِ برخاسته از منفعت، این توهم را دامن زدهاند.
این پدیده پیامدهای راهبردی ژرفی برای جهان به بار میآورد. کشوری که رهبرانش با چنین سازوکاری بر مسند مینشینند و افکار عمومیاش زیر چنین بمباران رسانهای شکل میگیرد، رفتهرفته به «غولی ناآگاه» بدل میشود. سیاست خارجی چنین کشوری، نه بر بنیاد منافع ملی واقعی، بلکه بر اساس توهمات خوشساختیای رقم میخورد که شبکههای تلویزیونی پرداختهاند و قانونگذارانی که از هراس فروغلتیدن از مقام، یارای مخالفت با آنها را ندارند. جنگ عراق، خروج از برجام، و ماجراجوییهای بیپایان در خاورمیانه، همگی زاده همین «باور بدون دانش» و «خودسانسوری نخبگان»اند؛ تصمیمهایی که بر پایه اطلاعات نبودند، بلکه بر شالوده شعارهای انتخاباتی استوار گشتند و میلیونها انسان را قربانی کردند. ترامپ شاید هرگز از هشت جنگ پیشگیری نکرده باشد، اما بیگمان با شعارهای میانتهی خویش و همراهی خاموش اطرافیانش، بحرانهایی تازه آفریده است که گریبان نسلهای آینده را خواهد گرفت.
برای رویارویی با این پدیده، سه راهکار پیشنهاد میشود. نخست، استوارسازی سواد رسانهای در نظامهای آموزشی: شهروندان باید بیاموزند چگونه سرچشمه یک خبر را ارزیابی کنند، «تکرار» را با «حقیقت» یکی نگیرند، و «احساس اطمینان» را به جای «دلیل کافی» ننشانند. دوم، واداشتن قانونی پلتفرمهای اجتماعی به شفافسازی الگوریتمها؛ باشد که از پیدایش «حبابهای فیلتر» ــ که واقعیت موازی میسازند ــ جلوگیری شود. سوم، پشتیبانی از سازوکارهای نهادی «افشاگری» و «صیانت از افشاگران»: (Whistleblower Protection) نخبگان سیاسی باید بدانند اگر روزی در برابر دروغ ایستادند، نهادهای قانونی آنان را در برابر انتقامجویی حراست خواهند کرد. بیچنین پشتوانهای، «اقتصاد سیاسی سکوت» همواره به سود دروغپردازان کار خواهد کرد.
پدیده «باور بدون دانش» نه یک کژروی گذرا در سپهر سیاسی آمریکا، بلکه فرآورده پایانی یک «ساختار رسانهای» است که بر ستونهای «انباشت» و «همآوایی» استوار گشته. رسانههای حزبی، با آفرینش «توهم اجماع» و «واقعیت موازی»، شهروندانی میپرورند که با یقینی آهنین به گزارههایی باور دارند، بیآنکه توان اثباتشان را داشته باشند. و نخبگانی که خود حقیقت را میشناسند، از سر مصلحتاندیشی و نگاهداشت مقام، ترجیح میدهند این توهم را تأیید کنند، نه آنکه به چالشش بکشند. این همدستی میان «رسانههای دروغپراکن» و «نخبگان خودسانسورگر»، دموکراسی را از درون میپوساند و زمینه را برای پیدایش رهبرانی فراهم میسازد که میتوانند بیهیچ مانعی، هر ادعایی را پیش کشند، بیآنکه حتی یک تن از آنان مدرکی بخواهد. پیرمرد داستان ما، با آن «اوم…» معصومانهاش، و سناتوری که با خاموشی خویش دروغی سترگ را مهر تأیید زد، هر دو یک حقیقت تلخ را بانگ میزنند: «حقیقت را نمیدانم، یا اگر هم میدانم، یارای گفتنش را ندارم، اما باور دارم.» و این، شاید مرگبارترین تهدیدی باشد که یک دموکراسی میتواند با آن روبهرو شود.
لینک کوتاه: https://khabarnegaranvaresane.ir/?p=25901